|
روزها ماه ها سال ها دیواری ساخت بین من و من. باورم نمی شود که گذشت و ما آنجا نبودیم.
باز هم رنگ و استاد و پله های مارپیچ . . . دیوارهای خاطره....من بازگشته ام.
برگ های مست ... پریشان و رقصنده..... سر به خاک می کوبند. باد جنونش را به رخ می کشد . . . در آستانه ی ماه زرد. باران زده کوچه هایم را تو که هستی مستی و جنونش در رگ های من است.
روزهای تازه که آمد انگار بیشتر از گذشته در زمان قد کشیدم.
در پیچ و تاب به هم فشرده ی این روزها.................. شاخه های انگشتانت....خانه ایست که پرنده ی سفید روزهای برفی گرمای خورشید تابستان را طلب می کند. کنار تنهایی های مدام ............................. امواج خروشان چشمانی هست که ماهی قرمز را به دریا می رساند. و من کنار دیوار های اتاق دلتنگ شاخه و امواج می شوم. (هرگز نبود در خاطرم اینگونه دلتنگی)
می دانم که تمام خواهی شد ...... ای پروانه ی سفید. اما بالهایت را بین پرده ی پنجره ی کوچکی به یادگار خواهی گذاشت.
تصویر خیابانی را می بینم گاه....نمناک و باران زده . شعر های مبهمی را مشنوم ...... و موسیقی آشنای دوستی که به اسم مرا می خواند . پرنده ای می شوم که منتهای آرزویش...... شاخه های استوار درختیست. دریا می خواهم و اندکی آرامش ...........
دلتنگ که می شوی ..... دیوار های اتاق را کنار قلبت احساس می کنی. من به این دیوار ها بسیار مدیونم.
پر از داستان های نا نوشته........ ترانه های نا خوانده ام. و چه بسیار رهگذر هایی که خواندن نمی دانند . دلم عجیب هوای کو ه های مه گرفته و چایی دارچین کرده.
به مغز فشار می آورد افکار به هم تنیده ی زندگی . من می مانم و رگ های متورم . زخم گاهی زوزه کشان می آید. حوصله ی خندیدن را بین آجر های اتاق می گذارم و سیمان می کشم.
|
About![]()
Home
|